معرفی فلاسفه كارل ماركس

بوک شهر

1403/1/16

0 بازدید

8558

كارل ماركس

1883- 1818 ¡ آلماني

كارل ماركس، متفكر برجسته‌ي دوران مدرن، فيلسوف، روزنامه‌نگار، اقتصاددان و فعال مدني بود. او زندگي‌اش را وقف سرنگوني نظم اجتماعي موجود و نظام اقتصادي سرمايه‌داري كرد.

کارل مارکس در سال ۱۸۱۸ در شهر تریر ایالت راین‌لند متولد شد که در آن زمان تحت حکمرانی پروس قرار داشت. پدرش، ‌هاینریش، یک وکیل موفق و ثروتمند و از طرفداران عقاید آزادی‌خواهانه‌ی روشنگری بود.‌ هاینریش یهودی بود و پشت اندر پشت اجدادی خاخام داشت، اما با رویکردی عمل‌گرایانه به کیش پروتستان درآمد تا از یهودی‌ستیزی به دور باشد.

در میان دوستان ‌هاینریش در تریر، یک مقام پروسی آزادی‌خواه به نام بارون فون وستفالن وجود داشت. کارل مارکس از کودکی، يِنی دختر بارون را می‌شناخت. او در نوجوانی عاشق ینی شد و وقتی هجده ساله بود مخفیانه با او نامزد کرد.

هگلی‌های جوان

کارل در مدرسه دانش‌آموزی معمولی بود. او برای تحصیل در رشته‌ی حقوق ابتدا به دانشگاه بُن و سپس به دانشگاه برلین فرستاده شد. در ابتدا یک خوشگذرانِ طرفدار رمانتیسم بود و عادت به خواندن شعر و نوشیدن داشت. اما در دانشگاه، علاقه‌ی خاصی به فلسفه و سیاست پیدا کرد؛ علاقه‌ای که تا پایان عمر ادامه داشت. در دهه‌ی ۱۸۳۰، پس از مرگ فیلسوف بزرگ گئورگ هگل نسل جدیدی از اندیشمندان آلمانی از جمله لودویگ فویرباخ، به قصد ارایه‌ی انتقادی بنیادی نسبت به دولت و مذهب، شروع به بازنگری در افکار هگل کردند. مارکس در برلین با این «هگلی‌های جوان» همراه شد که مقامات با بدگمانی به آنها می‌نگریستند. در سال ۱۸۴۱ دکترای فلسفه به او اعطا شد اما فهمید که به دلیل دیدگاه‌هایش در مورد مذهب، نمی‌تواند حرفه‌ی دانشگاهی داشته باشد. او که باید هزینه‌های زندگی خود را تأمین می‌کرد به روزنامه‌نگاری روی آورد.

روزنامه‌نگاری رادیکال

مارکس نویسنده‌ای عالی با استعدادی شگرف در ارایه‌ی خطابه‌های برانگیزاننده و سخنان هجوآمیز و گزنده بود. او به عنوان سردبیر یک روزنامه‌ی رادیکال مستقر در کُلن به نام «راینیشه تسایتونگ» شهرتی به هم زد مقالات این روزنامه به انعکاس فقر کارگران آلمانی و حملات سربسته به حکومت سلطنتی پروس می‌پرداختند.

سانسورچی‌ها دایماً عرصه را بر این روزنامه تنگ می‌کردند و نهایتاً در سال ۱۸۴۳ انتشار آن ممنوع شد. پس از آن، مارکس به پاریس نقل مکان کرد. در آنجا مهاجران آلمانی، خارج از کنترل پلیس پروس، به انتشار روزنامه‌های براندازانه می‌پرداختند. در سال 1845، دولت فرانسه سخت‌گیری بیشتری اعمال کرد و او مجبور شد پناهگاهی جدید در بروکسل پایتخت بلژیک پیدا کند.

کارل علی‌رغم زندگی ناامن و متزلزلش، با ینی فون وستفالنِ بردبار ازدواج کرد و تا سال ۱۸۴۸ صاحب سه فرزند اول خود شد. وی همچنین با فردریش اِنگِلس که قرار بود تا پایان عمر متحد و همکار نزدیک او باشد، ملاقات کرد. مارکس خلق و خوبی عصیان‌گر داشت و روابطش را با هر یک از همکارانش پس از مدتی با تلخی قطع می‌کرد اما در مورد انگلس این اتفاق هرگز رخ نداد.

جنگ طبقاتی

در اواسط دهه‌ی 1840، او بخش اعظم یک نظام فکری را که بعدها به «مارکسیسم» معروف شد، شکل داده بود. تفکراتش را عمدتاً روی نسخه‌های دست‌نویس چاپ نشده شرح می‌داد. این تفکرات از طریق مطالعه‌ی انتقادی گسترده روی فلسفه‌ی آلمان، سوسیالیسم آرمان‌شهری فرانسه و کار اقتصاددانان بریتانیایی به وجود آمد. تفکراتش پیوندی میان تحلیل بی‌عدالتی‌های اقتصادی جامعه در عصر سرمایه‌داری صنعتی و دیدگاه‌های تاریخی نسبت به جهان بر اساس فلسفه‌ی هگل ایجاد کرد. مارکس نگرش هگل در مورد پیشرفت دیالکتیکی تاریخ در مراحل منطقی (تز، آنتی‌تر و سنتز) را برگرفت و آن را به «ماتریالیسم تاریخی» تبدیل کرد؛ نظریه‌ای پویا درباره‌ی تضاد طبقاتی که قرار است سرانجام به بهشتی سوسیالیستی منتهی شود.

او ادعا می‌کرد که محرک لازم برای تغییر، توسعه‌ی اقتصادی است که موجب دگرگونی در جامعه، سیاست، آگاهی و فرهنگ می‌شود. هر دوره از تاریخ، تحت سلطه‌ی یک طبقه‌ي اجتماعی خاصی است. ظهور سرمايه‌داري بورژوازی را بر صندلي حکمرانی نشانده، اما خود اقتصاد سرمایه‌داری طبقه‌ی کارگر صنعتی را هم به وجود آورده که مقرر است بورژوازی را براندازد و کنترل را به دست گیرد. در واقع، این تحول به تاریخ خاتمه می‌بخشد و یک جامعه‌ی کمونیستی هماهنگ بدون مالکیت خصوصی ایجاد می‌کند. در این جامعه‌ی کمونیستی، کار دیگر «خود بیگانه شده» (باری تحمیل شده بر کارگر) نیست؛ بلکه یک فعالیت خلاق و آزاد است.

فراخوانی برای تغییر

بدیع‌ترین سهم مارکس در فلسفه، احتمالاً حمله‌اش به نقش سنتی فیلسوف به عنوان «یک ناظر جدا افتاده‌ی صرفاً در جستجوی حقیقت مطلق» است. او گفت که نقش فیلسوف اندیشیدن درباره‌ی جهان نیست، بلکه درگیر شدن با آن است زیرا تنها با تعامل میتوان جهان را فهمید. در سال 1847، تمایلش برای تغییر جهان منجر به ارتباط او با «اتحادیه‌ی عدالت» شد. این اتحادیه در لندن قرار داشت و یک شبکه‌ی مخفی بین‌المللی از طبقه‌ی کارگر بود که اعضای آن خود را انقلابی می‌پنداشتند. انشعابی از این سازمان در بروکسل شکل گرفت که او و انگلس به سرعت رهبری آن را به دست گرفتند و آن را به «اتحادیه‌ی کمونیست» تبدیل کردند.

در فوریه‌ی ۱۸۴۸، رساله‌ای نوشت و در آن باورها و برنامه‌ی این اتحادیه را شرح داد. این رساله که به عنوان «مانیفست کمونیست» شناخته می‌شود، تبدیل به یکی از پرخواننده‌ترین متونی شد که تا به حال نوشته شده است. مانیفست با این ادعا آغاز می‌شود که «شبحی در اروپا گشت می‌زند: شبح کمونیسم»؛ و در آن شرح واضح و روشنی از دگرگونی مستمر جهان به واسطه‌ی سرمایه‌داری صنعتی، و تأثیر منفی این پیشرفت بر شرایط طبقه‌ی کارگر ارایه می‌شود. این رساله با فراخوانی برای سرنگونیِ انقلابیِ جامعه‌ی موجود خاتمه می‌یابد: «پرولتاریا (افراد طبقه‌ی کارگر) چیزی را جز زنجیرهای خود از دست نخواهند داد. ولی می‌توانند جهانی را به چنگ بیاورند کارگران همه‌ی کشورها، متحد شوید!»

انقلاب و تبعید

تأثیر آنی رساله‌ی مارکس بسیار ناچیز بود اما پیشگویی آن در مورد انقلاب بین‌المللی به زودی تحقق یافت. بحران اقتصادی و قحطی محصولات کشاورزی در دهه‌ی ۱۸۴۰، موجب فقر و تنگدستی شد و اروپا را به یک بشکه‌ی باروت آماده‌ی انفجار تبدیل کرد. یک قیام در پاریس منجر به فوران اغتشاشات در قسمت اعظم این قاره شد. مارکس برای پیشبرد نهضت انقلابی به آلمان بازگشت و روزنامه‌ی رادیکال قدیمی‌اش را با عنوان «نویه راینیشه تسایتونگ» دوباره راه انداخت. او یک سال مشغول فعالیت تبلیغاتی بی‌امان و ارایه‌ی بیانیه‌های انتقادی گزنده بود. در سال ۱۸۴۹، همزمان با کمرنگ شدن رویای انقلاب و واکنش نسبت به آن در سراسر اروپا، مارکس و انگلس توسط مقامات پروس دستگیر شدند. آنها برای این که به زندان نروند، مجبور شدند به انگلستان پناهنده شوند که تنها پناهگاه باقی‌مانده برای انقلابیون اروپا بود.

مشکلات خانوادگی

در دهه‌ی ۱۸۵۰، زندگی مارکس وارد مرحله‌ی تاریکی شد. او و خانواده‌اش در خانه‌ای فقیرانه در منطقه‌ی سوهوی لندن زندگی می‌کردند و تنها به واسطه‌ی کمک مالیِ انگلس، زندگی را می‌گذراندند. دو تن از فرزندان او که در سال‌های ۱۸۴۹ و ۱۸۵۱ متولد شده بودند، در دوران نوزادی از دنیا رفتند. به نظر می‌رسد که مارکس در این دوران با خدمتکار خانواده، هلن دموث، رابطه داشت. دموث در سال ۱۸۵۱ پسری به دنیا آورد. احتمالاً برای نجات ازدواج مارکس، انگلس مسئولیت این کودک نامشروع را بر عهده گرفت و کودک به نوانخانه سپرده شد. ادگار، تنها پسر زنده‌مانده‌ی يِنی مارکس که بسیار مورد علاقه‌ی والدینش بود، در سال ۱۸۵۵ درگذشت و خانواده‌ای با چهار فرزند دختر برای مارکس باقی ماند که مجبور بود آنها را تأمین کند. از دورکاری به عنوان خبرنگار برای یک روزنامه‌ی آمریکایی به نام «نیویورک دیلی تریبیون» درآمدی عایدش می‌شد اما همچنان برای بزرگ کردن دخترانش با شرایط طبقه‌ی متوسط باید بیشتر تلاش می‌کرد؛ شرایطی که علی‌رغم نظرات انقلابی‌اش، پیوسته در آرزوی آن بود.

نقد سرمایه‌داری

شکست انقلاب‌های سال ۱۸۴۸ چالشی فکری برای مارکس ایجاد کرد که دو دهه‌ی بعدی زندگی او را تحت‌الشعاع قرار داد. با فروکش کردن آتشِ قیام فوری کارگران، درصدد برآمد تا اثبات کند که با وجود این فروکش، باز هم گذر انقلابی به کمونیسم ناگزیر اتفاق خواهد افتاد. او روزها را در کتابخانه‌ی موزه‌ی بریتانیا می‌گذراند و علاوه بر بازنگری نظری در نظام تولید سرمایه‌داری، مطالعه‌ای طولانی را روی داده‌های اقتصادی و اجتماعی شروع کرد. او به ویژه تلاش کرد تا از طریق مفهوم «ارزش افزوده» نشان دهد که چگونه کارگران از محصول کارشان بی‌بهره می‌مانند. اثر جاودانش «سرمایه» با هدف ارایه‌ی مبنایی علمی برای اعتقاد به ناگزیری سقوط سرمایه‌داری نوشته شد؛ سقوطی که برآمده از منطق داخلیِ خودِ نظام سرمایه‌داری بود.

انترناسیونال اول

مارکس مجدداً در سال ۱۸۶۴ به عنوان چهره‌ای سرآمد در انجمن بین‌المللی کارگران (که معمولاً تحت عنوان انترناسیونال اول شناخته می‌شود)، وارد سیاست شد.

وی این اجتماع معتدل از اعضای سندیکاها و سوسیالیست‌های انسان‌گرا (اومانیست) را به سوی پیمانِ مصادره‌ی قدرت توسط طبقه‌ی کارگر، سوق داد. انترناسیونال در سراسر اروپا پیروان بسیاری به دست آورد ولی هیچ نقشی در پیدایش بحران شدیدِ بعدی در این قاره نداشت. در سال 1871، در واکنش به تسلیم فرانسه در جنگ فرانسه و پروس، پاریس توسط کمون انقلابی تصرف شد. مارکس ناظر منفعل این شورش بود که با کشته‌های فراوان سرکوب شد. رساله‌ی او «جنگ داخلی در فرانسه» به تحلیل این وقایع پرداخت. این رساله بسیار پرخواننده شد و باعث شد همه فکر کنند. که انترناسیونال مارکس عامل این شورش بوده است. برای اولین بار، مشهور شده بود و مخاطبان فراوانی داشت.

انترناسیونال اول در اوایل دهه‌ی 1870، در نتیجه‌ی درگیری لاینحل او و آنارشیست روسی میخائیل باکونین، از هم فروپاشید. با این حال، نفوذش همچنان در حال گسترش بود. در دهه‌های ۱۸۷۰ و 1880، احزاب سوسیالیستی جدیدی در آلمان و روسیه تشکیل شدند و حدود پذیرش اندیشه‌های مارکس به موضوعی مهم در گفتمان این احزاب تبدیل شد. در سال ۱۸۷۶ از برنامه‌ی حزب نوپای سوسیال دموکرات آلمان انتقاد کرد. او امکان انتقال صلح‌آمیز به سوسیالیسم را باور نداشت و بر لزوم «دیکتاتوری پرولتاریا» پس از انقلاب تأکید می‌کرد.

سال‌های پایانی

مارکس دهه‌ی آخر زندگی را گرفتار بیماری بود. در مارس 1883، سیزده ماه پس از مرگ همسرش و دو ماه پس از مرگ دختر بزرگش، بر اثر برونشیت درگذشت. او را در گورستان ‌هایگیت واقع در لندن، در بخش مختص افراد بی‌دین، به خاک سپردند. تنها خانواده و چند تن از دوستان نزدیکش از جمله انگلس در مراسم تشییع جنازه شرکت داشتند.

 

Star Rating Star Rating Star Rating Star Rating Star Rating

دیدگاه خود را بنویسید